تبليغاتX
عشق

عشق

♥*•.ღ☆ஜ♥*ღ تقدیم به بهترین عزیزم احسان ♥*•.ღ☆ஜ♥*ღ

گفتی عاشقمی٬
می گفتم دوستت دارم.
گفتی اگه یه روز نبینمت می میرم٬
گفتم من فقط ناراحت می شم.
گفتی من به جز تو به کسی فکر نمی کنم٬
گفتم من اتفاقا به خیلی ها فکر می کنم!
گفتی تا ابد توو قلب منی٬
گفتم فعلا توو قلبم جا داری.
گفتی اگه بری با یکی دیگه من خودمو می کشم٬
گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه من فقط دلم می خواد طرفو خفه کنم.
گفتی …
گفتم … حالا فکر کردی فرق ما ایناس
؟
نه! فرق من اینه که تو دروغ می گفتی و من راست می گفتم . .
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 10:3  توسط   | 

اومدم

سلام بچه ها بعد از یه غیبت طولانی برگشتم

منتظر پستای بدیم باشید

قربان شما

بای

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:21  توسط   | 

یه نامه

سلام بچه ها این مطلب را الان تو یه وبلاگ خوندم من که وقتی خوندم گریه ام گرفت شما را نمیدونم جالبه بخونین

بعد از کلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم...

سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود..اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو حس مي کرديم...

مي دونستيم بچه دار نمي شيم...ولي نمي دونستيم که مشکل از کدوم يکي از ماست...

اولاش نمي خواستيم بدونيم...با خودمون مي گفتيم...عشقمون واسه يهزندگي رويايي کافيه...

بچه مي خوايم چي کار؟

...در واقع خودمونو گول مي زديم...هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بوديم...تا اينکه يه روز

علي نشست رو به روموگفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چي کار مي کني؟...فکر نکردم

تا شک دوسش ندارم..خيلي سريع بهش گفتم..من حاضرم به خاطر تو رو همه چي خط سياه بکشم...

علي که انگار خيالش راحت شده بود يه نفس راحت کشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد...

گفتم:تو چي؟گفت:من؟گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چي کار مي کني؟

برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داري؟...فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هيچي عوض نمي کنم...

با لبخندي که رو صورتم نمايان شد خيالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره...

گفتم:پس فردا مي ريم آزمايشگاه...گفت:موافقم...فردا مي ريم...و رفتيم...

نمي دونم چرا اما دلم مث سير و سرکه مي جوشيد...اگه واقعا عيب از من بود چي؟...

سر خودمو با کار گرم کردم تا ديگه فرصتفکر کردن به اين حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمايش داديم...

بهمون گفتن جواب تا يک هفته ديگه حاضره...يه هفته واسمون قد صد سال طول کشيد...

اضطرابو مي شد خيلي اسون تو چهره هردومون ديد...با اين حال به همديگه اطمينان مي داديم

که جواب ازمايش واسه هيچ کدوممون مهم نيس...بالاخره اون روز رسيد...

علي مث هميشه رفت سر کار و من خودم بايد جواب ازمايشو مي گرفتم...دستام مث بيد مي لرزيد...

داخل ازمايشگاه شدم...علي که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسيد جوابو گرفتي؟

که منم زدم زير گريه...فهميد که مشکل از منه...اما نمي دونم که تغيير چهره اش از ناراحتي بود..

.يا از خوشحالي...روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي شد...

تا اينکه يه روز که ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود...بهش گفتم:علي...

توچته؟چرا اين جوري مي کني...؟اونم عقده شو خالي کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز...

مگه گناهم چيه؟...من نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر کنم...

دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منو دوس داري...

گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني...پس چي شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان مي بينم نمي تونم...نمي کشم...نخواستم بحثو ادامه بدم...

پي يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه کنم...و اتاقو انتخاب کردم...

من و علي ديگه با هم حرفي نزديم...تا اينکه علي احضاريه اورد برام و گفت مي خوام طلاقت بدم..

.يا زن بگيرم...نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراين از فردا تو واسه خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمي تونستم باور کنم کسي که يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش کرده بودم...

حالا به همه چي پا زده...ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدمو ساکمم بستم...

برگه جواب ازمايش هنوز توي جيب مانتوام بود...درش اوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم...

احضاريه رو برداشتم و از خونه زدم بيرون...توي نامه نوشت بودم:

علي جان...سلام...

اميدوارم پاي حرفت واساده باشي و منو طلاق بدي...چون اگه اين کارو نکني خودم ازت جدا مي شم...

مي دوني که مي تونم...دادگاه اين حقو به من مي ده که از مردي که بچه دار نمي شه جدا شم...

وقتي جواب ازمايشارو گرفتم و ديدم که عيب از توئه...باور کن اون قدر برام بي اهميت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم...اما نمي دونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه...

براي خودم متاسفم...اين که يه عمر مو...بهترين لحظات عمرمو پاي چه ادمي هدر دادم...

يه ادم دورنگ...يه ادم دروغگو...

توي دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 18:45  توسط   | 

عشق

اگه یه روز من مُردم و تو منو دوست داشتی پنج شنبه ها بیا سرِ مزارم و گلِ سرخی رو روی قبرم بذار تا همیشه اون گلی که بهت داده بودم رو به خاطرم بیارم ... ولی... اگه تو مُردی ... من فقط یک بار میام مزارِت .. میام و اون دسته گلِ سفیدِ مریم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هدیه میکنم وعاشقانه کنارت جون میدم تا بدونی هیچ وقت تنها نیستی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 17:5  توسط   | 

تقدیم به گلم

به نام خدایی که غفور است و رحیم وزندگی بی تو عذابی است وخیم

تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب،

 تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ،

 تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

تقدیم به تو ای خیال من ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من

تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.

                                                       می دانی چرا؟

چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشوار  است ولی در عین حال دلپذیر هم هست   ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .

پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .

بنابراین:

              هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.

ای عشق من ، ای عزیزترینم:

                چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من  شدی .     

 پس:    

        برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.

بنابراین:

           قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :

 

                                              عاشقانه دوستت بدارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:40  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:20  توسط   | 

 سلام دوستان عزیز

میخواستم از همین جا ولنتاین را به بهترین عشقم احسان تبریک بگم

بهش بگم احسان خیلی دوست دارم

به خاطر همه ی مهربونیات ممنون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 19:15  توسط   | 

ولنتاین

هر سال در ماه فوريه در سراسر جهان، عشاق و دلدادگان به مناسبت روز خاصي موسوم به روز سنت والنتاين، شيريني، گل و هداياي فراواني نثار يكديگر مي كنند. آيا مـي دانيد كه اين قديس كيست و چرا مردم اين روز را گرامي داشته و آن را جشن مي گيرند.
والنتاين در لغت به معناي معشوق و محبوب است. اين جشن به تازگي درميان جوانان ايراني هم رواج پيدا كرده است. حتي پدر و مادران هم در اين روز بهانه اي يافته اند تا عشقشان را به يكديگر ابراز كنند. 14 فوريه (‌26 بهمن ماه )‌روز خوبي است تا نگذاريم عشقمان كمرنگ شود و فرصتي است براي زنده كردن عشق هاي قديمي كه شايد گرد و غبار زمان آن را به فراموشي سپرده است. بياييد همگي در اين روز زيبا با دادن هديه به كساني كه واقعا دوستشان داريم زندگي مان را سراسر مهر و عشق سازيم
.
تاريخچه روز والنتاين - و الهه قديس اين روز خاص - در پرده اي از ابهام فرو رفته است. تنها همين قدر مي دانيم كه ماه فوريه از گذشته هاي دور، ماه مهرورزي و تحقق عشق بوده است. همچنين مي دانيم كه روز سنت والنتاين بقايايي مشترك از آيين رايج در ميان مسيحيان و روميان باستان است
.
به راستي والنتاين چه كسي بود و چه اتفاقاتي برايش افتاده كه روز خاصي را در تاريخ به خود اختصاص داده است؟ امروزه كليساي كاتوليك از سه قديس ياد مي كند كه همگي والنتاين نام دارند و هر سه نفر آنها شهيد عشق و محبت هستند
.
يكي از افسانه ها حاكي است والنتاين در قرن سوم ميلادي و در روم باستان زندگي مي كرده، هنگامي كه امپراتور كلاديوس به اين نتيجه مي رسد كه سربازان مجرد قدرتمندتر هستند، ازدواج مردان جوان را غيرقانوني مي كند تا بر تعداد سربازانش بیفزاید. والنتاين اين حكم را بسيار ناعادلانه مي داند از فرمان سرپيچي مي كند و مردان و زنان جوان را در خفا به عقد يكديگر درمي آورد.كلاديـوس که از ايـن عـمل آگاه مي شود، وي را به مرگ محكوم مي كند
.
بر اساس این افسانه والنتاين خودش اولين "هديه والنتاين" را براي معشوقش مي فرستد. هنگامي كه والنتاين در زندان بوده، دلداده دختر جواني مي شود كه دختر زندانبان بوده است. پيش از مرگش، نامه اي براي آن دختر نوشته و در پايان چنين امضا مي كند "والنتاين تو" و اين عبارتي است كه امروزه نيز در پايان برخي نامه ها به چشم مي خورد. در تمامي افسانه ها شاهد هستيم كه والنتاين پيكره و در حقيقت نمادي از همدلي، دلسوزي و از همه مهمتر عشق است
.
بر اساس يكي ديگر از افسانه ها، همه دختران مجرد شهر عصر همان روز اسامي شان را روي يك تكه كاغذ نوشته و آن را در گلداني مي ريختند. آنگاه هر كدام از پسران مجرد شهر يكي از آن اسامي را از داخل درمي آوردند و با صاحب آن نام آشنا مي شد. اين كار اغلب به ازدواج مي انجاميد
.
پاپ اعظم گلاسيوس، نخستين بار در حدود 498 پس از ميلاد، روز 14 فوريه را روز سنت والنتاين قرار داد. بنابراين روش قرعه كشي روميان براي انتخاب همسر ضد مذهب و غيرقانوني اعلام شد. بعدها، انگليسي ها و فرانسوي ها در قرون وسطي بر اين باور شدند كه 14 فوريه آغاز فصل جفت گيري پرندگان است و خود به رشد اين راي منجر شد كه روز والنتاين را بايد جشن گرفته و گرامي بدارند
.
در قرن هفدهم در بريتانياي كبير بود كه روز والنتاين را در سر تا سر كشور جشن گرفتند. در اواسط قرن هجدهم، دوستان و دلدادگان از هر طبقه اجتماعي كه بودند در اين روز به يكديگر هداياي كوچك يا نامه هاي عاشقانه مي دادند. در پايان قرن هجدهم با توجه به گسترش صنعت چاپ در جهان كارت هاي چاپي جايگزين دست نوشته ها شدند. در آن زمان كه مردم را از ابراز احساسات فراوان منع مي كردند، كارت هاي از پيش آماده شده بهترين روش براي نشان دادن احساسات و علايق يك فرد به شمار مي رفت. همچنين هزينه بسيار نازل پست بهترين مشوق براي علاقه مندان به اين سنت محبوب به شمار مي رفت. در سال هاي بين 1700 تا 1710 بود كه امريكايي ها نيز به جرگه برگزاركنندگان روز والنتاين پيوستند
.
بر اساس گزارشات آماري، ارسال بيش از يك ميليارد كارت والنتاين باعث شده است كه اين روز به عنوان دومين روز در تمام سال باشد كه طي آن بيشترين تعداد كارت تبريك رد و بدل مي شود (تعداد كارت هـاي ارسـال شـده بـراي گرامي داشت كريسمس 6/2 ميلـيارد بـرآورد شـده اسـت). تـقريبا 85 درصد هداياي والنتاين توسط زنان خريداري مي شود. علاوه بر ايالات متحده، در كشورهاي كانادا، مكزيك، انگلستان، فرانسه و استراليا نيز روز والنتاين را جشن مي گيرند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 18:38  توسط   | 

نمي دونم از كجا شروع كنم؟

از خوبيت از اميدت از حرفهاي پر از ماهت يا از چشات كه من و كشته حتي از عصبانيتت چون اونم برام غنيمته كاش بدوني كه چه قدر دوستت دارم كاش بدوني ارزشت بيشتر از اين حرفهاست تو برام مثل باروني كه برام هميشه سبكي مياره مثل بارون از آسمون به دل عاشق من مي باره مثل بارون صدات براي دل آدمي آرام و نرمه چه خوبه بودنت چه خوبهه احساست و حتي لمس كردنت انقدر دوست دارم به اون شونه هات سرموبزارم و حرفهاي دلم و بهت بگم باهات گريه كنم باهات بخندم و هر لحظه به چشماي پر مهرت نگاه كنم چون اون چشمات من’ به زندگي بيشتر وابسته مي كنه. هر موقع صداي قشنگت و مي شنوم دلــــم مي لرزه يه جوري اروم و هيجان زده ميشم از خودم از بودنم جدا ميشم و خودم و به تو ميسپارم اگه تو دلم باشي باور نميكني ميگي اين دل هموني كه فكر ميكنم دوستم نداره ولي كاش از چشام بخوني كه حتي بودنت گفتنت خواستنت و همه چيزت برام از همه كس باارزش تر. مي دوني ، زندگي من مثل يه كاغذ سياه كه تو نقطه ي سفيدش هستي و هر لحظه كه عشق من به تو زياد مي شه اون نقطه به اوج خود مي رسه و بزرگتر مي شه و زندگي يه رنگ ديگه با تو مي گيره هيچ كس تو رو از من نمي تونه بگيره حتي خودت چون اسمت ، عشقت و بودنت تو دلم حك شده و محاله كه پاك شه يعني خودم هم نمي زارم پاك شه عشقت بـــــرام مثل گلهاي بهاري هر روز تازه تر مي شه به جاي اينكه تكراري شه هر روز بوي قشنگتري به خودش مي گيره عشقت برام خيلي تازه و تازه تر هست مثل بوي بارون مثل بوي ياسمن انقدر از ته دل نفس مي كشم تا بيشتر به بودنت و عشقت معتاد بشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 14:32  توسط   | 

....

مهربانم با تو عهدی ميبندم نا گسستنی

 فراموش نشدنی و ماندگار

قلبم را به تو هدیه میدهم

 به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم

به تو که روحت را سرشتت را

 عصاره ی وجودت را ميپرستم

 و به آن عميقاً عـشق ميـورزم

 ای عزیز ِ ستودنی مهربان ِماندنی

 نازنین ِ خواستنی بدان که من

 تو را هيچگاه هيچ کجا

 هيچ لحظه ای تنها نخواهم گذاشت

 و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد

مطمئن باش تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد ...

دوستت دارم مهربان من

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 19:16  توسط   | 

 وقتی که دلتنگم ، وقتی که شبهایم تاریک است ، وقتی که بی قرارم تو را می خواهم
می خواهم با دستهایت مرا نوازش کنی ، می خواهم با صدای زیبایت مرا صدا کنی
تو را می خواهم ای زیباترین و ای تنهاترین کس من
اکنون که دلتنگم و سیاهی و ظلمت شب برایم طاقت فرصاست
و اکنون که آسمان عشق من بی ستارست و شبها برایم بدون تو جز سکوت
و تنهایی چیزی بیش نیست ، می خواهمت
ای بهترین من ، ای زیباترین من و ای بالاترین و تنهاترین امید من ، تو را می خواهم
ای تک ستاره من با من همراه شو تا با هم ستاره ای شویم که آسمان تاریک
شبهای بی ستاره را با هم درخشان کنیم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:56  توسط   | 

 گفتم :«مي خوام يه چيزي بگم وقت داري»

 گفت:«آره اگه زود بگي»

 گفتم:«دلم»

 گفت:«دلت چي»

 گفتم :«دلم »

 گفت :«اي بابا بگو ديگه من چهار ساعت وقت ندارم به حرف تو گوش بدم»

 گفتم: «دارم مي گم ديگه مي خواستم بگم دلم خيلي »

 صداي زنگ در اومد.

 گفت: «عزيزم من ديگه بايد برم اميدوارم فراموشم نكني»

 سراسيمه بلند شدم «مي خواستم بگم»

 صداي بستن در اومد اون رفته بود.

و من زير لب گفتم:«فقط مي خواستم بگم دلم خيلي برات تنگ ميشه،نرو ، اگه بري من مي ميرم، كاش مي موندي»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:23  توسط   | 

زندگی دوباره

مرامت چون مرام یک جوانمرد                       نخواهم شد ز تو یه لحظه دلسرد

یگانه همدم شبهای تارم                                  سر از عشق تو هرگز بر ندارم

نگاهی بر من عاشق بینداز                             که گشتم من فدای آن همه ناز

امان از این دل بس بیقرارم                            که یکدم طاقت دوری ندارم

دوای درد من خندیدن توست                           تمام لذتم بوسیدن توست

وبال گردن است عشقی که یکسوست                تو هم داری مرا از جان و دل دوست

سخن هایت دل از دستم ربوده است                  مرا شیدا مرا مجنون نموده است

توکل بر خدا کردم مر این راه                        خدایا خود ز حالم هستی آگاه

تبسم میکنی مانند گل ها                               به دل دارم امید دیدنت را

درون قلبم تنها تو هستی                               تو سرشاری ز عشق و شور ومستی

از ان ترسم مرا قابل ندانی                            ولیکن کاش تو با من بمانی

رها گشتم ز غم پشت پناهم                           دگر چیزی از دنیا نخواهم

من از بوی گل مینا شدم مست                                       به پای تو بریزم هرچه را هست

از این شعر خیلی خوشم میاد چون احسان اینا گفته اگه حرف اول بیتها را بهم وصل کنی یه رمز در میاد احسان ازت ممنونم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 13:26  توسط   | 

می دونی ....

میدونی وقتی کسی عاشق بشه دیگه هیچ چیز براش مهم نیست الا عشقش ، حاضر به خاطر عشقش همه كار بكنه ، حتي اگه برا خودش مشكلي به وجود بياد . اگه یه روز عشقش را نبینه شب درست و حسابی خواب نمیره ، همش تو این فکره که اون الان داره چی کار میکنه ، آره عشق یک افسانه نیست اونایی که میگن عشق افسانست یا تا حالا عاشق نشدن و یا تو عشق بازی ضربه خوردن ، پس اگه می خوای عاشق بشی دنبال کسی باش که برات ارزش قائل بشه ، یا به قول معروف واسه کسی بمیر که واست تب کنه پس اگه یه روز این جور کسی را پیدا کردی که هم اون تو را بخواد و هم تو اونو دیگه ناراحت هیچ چیزی نباش چون زندگی دنیا به همین عشق خلاصه میشه.

آره بچه ها عشق افسانه نیست من الان احسان را  دارم که دوستش دارم حاضرم همه کار بکنم تا بازم بهش ثابت بشه که دوستش دارم هر دومون میدونیم که همدیگرا دوست دارم پس دیگه تو زندگیمون مشکلی نداریم


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:7  توسط   | 

چه زيباست....

چه زيباست بخاطر تو زيستن

ثانيه ها را با تو نفس کشيدن ... زندگي را براي تو خواستن ... !

چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ... !

بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي... !

چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ... !

براي با تو بودن و با تو ماندن ... براي با هم يکي شدن ... !

کاش به باور اين همه صداقت و يکرنگي مي رسيدي !

اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست ...!!!!

و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد ... !

وچه تلخ و غم انگيز است: دور از تو بودن براي تو گريستن                                          به عشق و دنياي تو نرسيدن اي کاش ميدونستي مهربونم بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگ دور از تو بودن و براي تو گريستن ... !

اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست ... !

بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست ... !

دوستت دارم ای بهترین عشق من
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:14  توسط   | 

الان نشسته بودم فکر میکردم به اینکه احسان چقدر خوبه من اگه اونا نداشتم چی کار میکردم ،

انقدر دوستش دارم که حاضر نیستم اونا با هیچ کس عوض کنم

احسان همیشه تو بدترین لحظات زندگی کنارم بود شاید هرکی دیگه جا اون بود منا تنها میزاشت اما احسان کنارم موند همین جا باید بگم احسان ممنون

خیلی دوست دارم

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

این جمله را الان یه جا خوندم خوشم اومد

يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره

يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

 يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

 يادمون باشه اگه کسي دوستمون داره بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 21:30  توسط   | 

اوج عشق

هيچگاه مثل ان لحظه نبود كه تو را در اغوش گرفتم .....

زيبا ترين و پر احساس ترين لحظه زندگي ام بود .........

لحظه اي كه من و تو به اوج عشق رسيديم !

لحظه اي كه احساس كردم تو تنهاي تنها براي من و قلب شكسته ام مي باشي

لحظه اي كه احساس كردم اينك یك اسيري در قلب مهربان تو مي با شم

لحظه اي كه احساس كردم كه يك عاشق واقعي هستم عاشقي كه مدتها بود

انتظار چنين عشقي را مي كشيد .........

انگاه كه بر لبان توبوسه زدم تلخي هاي زندگي همه از يادم رفت و طمع شيرين

زندگي و عشق  را در كنار تو چشيدم !

بوسه اي كه خاكستر عشق را در وجود من دوباره شعله ور كرد ...

هيچ لحظه اي در زندگي ام مثل لحظه ي در اغوش گرفتنت و بو سيدن

از ان لبانت سرخت برايم زيبا نبود !

با افتخار تو را در اغوش خويش بردم و بر لبانت بوسه زد و بااحساس

ارامش عشق به تو گفتم عزيزم خيلي دوستت دارم ......

سرت را بر روي شانه هايم گذاشتي ودرد دلهاي عاشقانه ات را در گوشم زمزمه

مي كردي و من تنها نشسته بودم و به دردا دلهاي عاشقانه ات گوش مي كردم....

ان لحظه مانند پرنده اي بود كه در اوج اسمان ابي در حال پرواز است مانند

امواج دريايي بودم كه ساحل عشق را در اغوش خود مي گيرد ...

تورا براي خودت مي خواهم نه براي نياز خويش!

تو را براي وجود پر مهرت قلب عا شقت پاكي و صداقت يكرنگي و يكدلي ات

و ان حرفهاي عاشقانه ات مي خواهم .....

هيچ گاه مثل لحظه اي كه در كنار تو هستم شاد نيسم !

لحظه هاي در كنار نبودن لحظه هاي سرد و بي حوصله اي است ....

هميشه به انتظار نشسته ام كه ديدار با تو دوباره فرا رسد !

عزيزم بيشتر از همه كس دوستت دارم و زندگي را با توخوشبخت مي بينم...

  در اغوش تو بودن يعني رسدن به اوج عشق  

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:10  توسط   | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 18:2  توسط   | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 18:24  توسط   | 

اگه يه روز ديدي .................

اگه يکی رو ديدی که وقتی داری رد ميشی بر ميگرده و نگاهت ميکنه بدون براش مهمی

اگه يکی رو ديدی که وقتی داری ميوفتی بر ميگرده و با عجله مياد سمتت بدون براش عزيزی

 اگه يکی رو ديدی که وقتی داری ميخندی بر ميگرده و نگات ميکنه بدون واسش قشنگی

 اگه يکی رو ديدی که وقتی داری گريه ميکنی بر ميگرده و باهات اشک ميريزه بدون دوستت داره

 اگه يکی رو ديدی که وقتی داری با يکی ديگه حرف ميزنی ترکت ميکنه بدون عاشقته

 اگه يکی رو ديدی که وقتی داری ترکش ميکنی برات فقط سکوت ميکنه بدون ديوونته

اگه يکی رو ديدی که از نبودنت داغون شده بدون براش همه چيز بودی

اگه يکی رو ديدی که يه روز از بی تو بودن ميناله بدون بی تو ميميره

 اگه يکی رو ديدی که بعد از رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون بی تو مرده

اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن بدون واسه خاطر تو مرده

خوش باشی تنها بهونه من


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:27  توسط   | 

دوستت دارم

زنده ام چون كه در كنارم هستي چون كه تو عشقمي و خوشحالم زيرا تو خنداني ...

مي ميرم زماني كه مي روي نابود مي شوم زماني كه از من دور مي شوي

گريانم زماني كه غمگيني اي عشق من ...! پس بمان در كنار من

براي هميشه و تا ابد با من زندگي كن با عشقم نه با خاطراتم !

بمان و اين زندگي را برايم غمگين تر و اين دنياي بي محبت را برايم جهنم نكن !

بمان در اين قلبي كه مدتها انتظار مي كشد تا چنين عشقي نصيبش شود ....

اينكه تو اومدي و در قلبم نشستي بيا و تا ابد عشق من و قلبم باش ...!

اسمت امواج سهمگين درياي دلم را ارام ميكند  چشمه غرور را در وجود من جاري  مي كند...!

غرور عشق و غرور به خاطر دوست داشتن بيش از حد !

معناي عشق را بيشتر از معناي واقعي خودش برايم معنا كردي و بيشتر از انچه

تصور مي كردم مرا دوست ميداري!

اينك كه مرا با اين عشق و دوست داشتن خودت شرمنده كرده اي من مي خواهم

تو را بالا تر از تو كه مرا دوست داري دوست داشته باشم اي عشق من

پس با غرور هر چه تمام تر و با احساس دوست داشتن بيش از حد و از ته دل

از تمام وجودم همچو رعدو برق اسمان در اين دشت عشق در ميان اين

همه عاشقان و در برابر خداي عاشقان با چشمهاي گريان با صداقت و يكرنگي و يكدلي

و احساس ارامش عشق و ذكر تام مقدس تو و شرمندگي فريا د مي زنم :

خيلي دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:46  توسط   | 

سلام

سلام به تو که بودنت بهار و نبودنت غم پاییزی را بیان می کند

سلامی از فرسنگها  راه دورکه به شوق دیدار تو پا به عرصه ی هستی گذاشته است

سلام به تو ای همتای سعادتم بر تو که در گوشه ی قلبم جای داری

سلام ای پرستوی مهاجر که در قلبم اشیان گرفته ای باور کن  با همان

اولین نگاه برق چشمت که در چشمانم دوخته شد احساس کردم که

سالهاست تو را میشناسم

ولی هرگز به خود اجازه ندادم که علاقه و عشقم را نسبت به تو ابراز

کنم اما به روی این لوح سفید که پنجره ی خجالت کنار رفته

است ......

و به همان دیدگان پر احساست سوگند که مهر تو در دلم جاری شد و

قلبم هر لحظه فریاد دوستت دارم را ندا میزند .....

اما بگذار در مقابل انتظار بینندگان ، عشق و علاقه ام نسبت به تو

پنهان بماند اما بدان که طاقت دوری جانگداز را ندارم ...

عزیزم دلبرم عاشقانه دوستت دارم و به موجودیت تو می بالم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:37  توسط   | 

سلام دوستای گل این وبلاگ به زودی راه اندازی میشه

من این وبلاگ را با تمام وجود تقدیم به بهترین عزیز دوست داشتنیم میکنم

امیدوارم همه مخصوصا گلم ازش خوشش بیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:12  توسط   |